درخواست همسفر
درخواست همسفر
به یه رفیق خوب، باحال و... برای مسافرت به خارج از کشور
(احتمالاً هند یا هرجای دیگه) نیازمندم. بر و بچ هر کی خواس
پیام خصوصی بذاره من باهاش تماس میگیرم.
زمان: عید یا اول تابستون
ایرانگردی و جهانگردی را با هم تجربه کنیم
درخواست همسفر
به یه رفیق خوب، باحال و... برای مسافرت به خارج از کشور
(احتمالاً هند یا هرجای دیگه) نیازمندم. بر و بچ هر کی خواس
پیام خصوصی بذاره من باهاش تماس میگیرم.
زمان: عید یا اول تابستون
سلام دوباره به تمام بر و بچ
خیلی وقت بود که نه حال داشتم و نه وقت تا براتون مطلب بذارم. اما حالا یه کم وقت پیدا کردم. برا همین دوباره میخوام سفرنامه بنویسم که حال میده.
من تا حالا چندتا سفر داشتم. تایلند، دوبی، ترکیه و عربستان.
بعد از تایلند، حالا زمان نوشتن خاطرات ترکیه هستش.
قبل از رفتن به ترکیه روزنامه ها و سایتها را گشت میزدم. تا اینکه یه آگهی درباره گوش آداسی توجهم رو جلب کرد. زنگ زدم و بعد بلیط و رفتن و ...
هواپیمایی اونور ایر بود. هواپیماهای بسیار تمیز ایرباس داشتندی که چون مزین به مهمانداران عزیز شدندی بسیار حال مضاعف دادندی.
به هنگام ورود به هواپیما، با فضایی بسیار تمیز روبرو میشید. برعکس اگه سوار هواپیماهای ایرانی مخصوصاً آسمان و تابان و از اینجور مزخرفات شده باشید میبینید که به لطف آمریکاییها همشون درب و داغون و با سلام و صلوات راه میرن.
بهرحال سوار شده و مانیتورهای هواپیما شروع به سخنرانی به زبان شیرین ترکی خودمون کردندی و برای هزار و چندمین بار نحوه استفاده و فرار از درهای هواپیما را آموزش بدادندی. من که بالأخره نفهمیدم وقتی هواپیما در حال سقوط باشه چطور خودمونو بیرون پرت کنیم؟ کجا پرت کنیم؟ خودمونو به آب پرت کنیم یا خشکی؟ من شخصاً خشکی رو ترجیح میدم و از آب میترسم. و سوال آخر: آیا خانمها و آقایون میتونن با هم پرت شن که احیاناً اگه مردن با هم برن بهشت و ...
اینا سوالاتی هستن که به خاطر وجود مسائل سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و ورزشی در هیچ هواپیمای مسافربری بدان جواب نمیدن و مردم را در بی خبری میگذارندندی. بهرحال این پیشنهاد من به یاتا هست که اینا رو بگن و مردمو روشن کن.
بالأخره:
هواپیما بلند شد و ما بر فراز ایران اسلامی در حال گردش و حرکت بسمت ترکیه بودیم. اما من بدبخت فقط داشتم حرص میخوردم. چون خانمم راضی نبود من تنها برم و من عذاب وجدان داشتم. تا آخر سفر هم اینطوری بود. اما حالا که فکر میکنم با خودم میگم خوب کردم نبردمش. (البته اون برای خودش کلی گردش داخل ایران داره. اما خارج ایرانو شرمنده اخلاق ورزشی).
مقصد ما شهر ازمیر بود. اینطور بود که هواپیما به شهر بُدروم میرفت و در سر راه مسافرای گوش آداسی رو پیاده میکرد. ما هم سر راه زنگ زدیم به آقای راننده گفتیم: حاجی قربون دستت ما همیجا پیاده میشیم. اونم مثل بچه آدم وایساد.
در فرودگاه ازمیر بر و بچ اومدن دنبالمون. اما یه حادثه که بر تجربه ما افزودندی. ساکها با هواپیدا به بدروم رفته بود. منو و رفیقم مرتضی و داداشش الحمدلله ساک گنده نداشتیم و راحت قل میخوردیم.
بعد از مدتی سوار مینی بوس شده و جناب راهنما یا همان تورلیدر به منبر برفت.
از جمله چیزایی که گفت و من یادم مونده اینا بود که:
ازمیر شهری زیبا است و شما میتونید خریدهای خوبی اینجا داشته باشید. دخترای ازمیر به خوشگلی معروفن و ... (در این هنگام بود که من در دلم همان جمله معروفم را گفتم: برای ما هیچی نیست. و بیاد او جوکه افتادم که یارو یه شب خواب آنجلینا جولی دید و ... و از خواب پرید. فردا شبش کلی قرص خورد که از خواب نپره. شب آرنولد اومد به خوابشو تا صبح التماس دعا) این دقیقاً مضمون همونچیزی بود که من فکر میکردم.
ادامه در قسمت بعدی
سیستم تحصیلی مالزی
سیستم تحصیلی مالزی شامل 5 مرحله پیش دبستانی، ابتدائی، متوسطه، دانشگاهی و بعد از لیسانس است که تنها تحصیلات ابتدائی در آن اجباری می باشد.
- پیش دبستانی: دولت جز آموزشهای اجباری برای معلمان این مقطع برای آشنائی با چگونگی عمل در آموزش، سرفصلهای مشخصی برای آن پیش بینی نکرده است و عموماً دروس مربوطه، روانشناسی کودکان و آموزشهای پایه و سایر مباحث مرتبط با نگهداری و تربیت کودکان را شامل می شود.
- ابتدائی: این مقطع شامل 6 سال تحصیلی است که 3 سال اول بعنوان سطح 1 و 3 سال دوم بعنوان سطح 2 شناخته می شوند و از سن 6 سالگی تا 12 سالگی ادامه می یابد.
- متوسطه: مقطع متوسطه نیز شامل 5 سال تحصیلی است و از فرم 1 تا فرم 5 نامگذاری میشود. دانش آموزان برای فارغ التحصیل شدن از این مقطع باید امتحان SPM را با موفقیت پشت سر بگذارند. پس از این آزمون، دانش آموز مختار است در فرم 6 که شامل 2 سال تحصیلی است و یا دوره پیش دانشگاهی شرکت نماید.
- دانشگاهی: برای ورود به دانشگاه در مالزی، داوطلبان باید آزمون STPM مربوط به فرم 6 و یا دوره پیش دانشگاهی را پشت سر بگذارند. دانشگاهها به دو صورت دولتی و خصوصی اداره می شوند.
- بعد از لیسانس: امکان تحصیل در این مقطع توسط کلیه دانشگاههای دولتی و اکثر دانشگاههای خصوصی در سطح فوق لیسانس بصورت واحدهای درسی، تحقیق و یا ترکیبی از این دو و نیز در سطح دکترا بصورت درس و تحقیق ارائه می شود.
يادم نيست چطور با مرتضي آشنا شدم. اما به هر حال، تنهايي در سفر خيلي سخته، بهتره حتماً يه رفيقي براي خودتون دست و پا كنيد. اگر قبل از رفتن باشه بهتره.
بعد از اينكه با مرتضي آشنا شدندي، با هم به پوكت رفتيم. هواپيمايي كه از پاتايا براي پوكت سوار شديم ملخك داشت، شانس كج ما هم، كنار ملخك نشسته بوديم. اگه ول ميشد اولين كسي كه نصف ميشدندي ما بودي.
داخل هواپيما، خانم مهماندار عزيز (V) غذا آورد و ما هم يه ساندويچ زديم، فكر كنم مك دونالد بود. خيلي با حال بود. بعد از يك ساعت و خوردهاي دلهره، و اينكه الآن كوسهها تو آب منتظرند و قاشق و چنگال رو بهم ميزنن و ميگن: بيفت، بيفت، خودمون رو در پوكت پرت كرديم پايين.
يه آقا پسر گلي بنام «ژوبين» (به ياد چوبين و برونكاي خودمون) با همراهان اومدن دنبالمون. اينجا يه حادثه اتفاق افتاد كه تجربه خوبي براي شماست. مرتضي حدود 800 دلار رو تو دستهي چمدونش جاسازي كرده بود كه خدمه هتل دست بدان پيدا نكردندي. و اين اشتباه بود. بعد از رسيدن به پوكت يادش افتاد كه پولها را قبل از سوار شدن از دسته ساك برنداشته، به هر حال، پول نبود و 800 دلار پَر.
البته مرتضي مثل من نيست. درآمدش خوبه، و خيلي بهش زور نيومد. من كه بودم سكته رو ميزدم. البته آدم خسيسي نيستم و براي رفيق و ... خرج ميكنم توپ.
سوار يه اتوبوس شديم و فاصله زياد فرودگاه تا هتل و شهر را پيمانديم. تقريباً جادهاي شبيه جاده هراز خودمون بود. هتل مرتضي با هتل من فرق ميكرد. پس از هم جدا افتاديم.
بعد از چند روز حضور در پوكت با فوكت، با مرتضي بيرون رفتيم. (البته قبلش من براي بازديد و پرسه همش بيرون بودم اما خيلي قابل گفتن نيست.) مرتضي تعريف كرد كه با يه دختري آشنا شد و با اون به خونش رفت و ... (V) و الآن هم شمارشو داره. به من گفت: تو هم بيا بزن. (بقيهاش فعلاً كات). گير داده بود كه بريم ديسكو. رفتيم. چه بكوب بكوبي بود. لا مسب همه هم در حال قر دادن. اما جاي امثال من نبود. برا همين خيلي زود زدم بيرون. حال اينجور به اصطلاح با كلاس بازيها (به قول ژيگول ميگولاي تهران) رو نداشتم. اما به هر حال بايد دونست كه راه چيز (!!!) هم هست. ما هم از راهش وارد شده و بالأخره ....
در پوكت چيزاي ديدني زياد هست. انواع و اقسام شوها و جزيره رفتنها و ...، ما يه بار رافتينگ توي جنگل رو رفتيم كه خيلي حال داد. حتماً امتحان كنيد. يكي هم گشت دور جزاير بود كه شنا هم كرديم و عكس گرفتيم. خيلي توپ بود.
القصه اينكه رفتن به تايلند، خوبيهايي داره و بديهايي. اميدوارم هميشه خوبيهاش فقط براي شما باشه.
اما پس از مدت بسيار زيادندي آمد كردم.
ادامه خاطرات:
بعد از اينكه به پاتايا رساندن شديم به هتل رفتن كرديم. هتل ما «بارون بيچ» نام داشتندي. يه توصيه مهم براي جوونا:
اگه ميخوايد تو پاتايا خيلي پول سبك نشيد براي مهمان آوردن؛ از تو ايران وقتي ميخوايد هتل انتخاب كنيد هتلي رو انتخاب كنيد كه مهمان آوردن رو رايگان بدونن، و إلا بايد براي هر مهموني كلي سبك بشيد و به هتل پس از تخليه كلي پول پرداخت بكردندي.
اما در مورد پاتايا:
پاتايا هيچي نداره. البته از ديد من.
تنها چيزي كه اينقده توريستها را به خودش جلب كرده دختراي اونجاست. خيلي هم مالي نيستند كه فكر كنيد اونجا بهشت موعود زمينه و ميشه تو اونجا مورد پيدا كردندي، البته مورد هستندي اما به درد نخوردندي و مالي نبودندي، شما بهتره همينجا يه زن خوب و همفكر و همراه و دوست بپيداييد. البته نه دوست دختر، واقعاً دوست دختر قابل اعتماد نيست.
برگرديم پاتايا.
تو پاتايا اولين كاري كه كرديم به رستوران ايراني ها رفته و غذايي رو به بدن زديم. خيلي احترام مي كردن و من شك كرده بودم كه چه خبره، تو تهرون از اين خبرا نيست اگرچه تو شهراي ديگمون هست، بله پس از خوردن غذا و موقع حساب كردن ديدم آقا پول احترام كردن رو هم ميگيره. يه غذاي كباب حدود 15 هزارتومن برام آب خورد. نامرد.
البته تو همه جا همين جوره، قيمت به نسبت ايران خيلي بالاست. در سفرم به تركيه شايد بيشتر در اين مورد صحبت براندم.
بعد از غذا يه دوري تو شهر زديم. شب كه شد خيابون walking street بار شده بود. رفتم يه دور بزنم ببينم چه خبره كه تو دنيا مشهور شده.
چشتون روز بد نبينه. الآن كه دارم مينويسم لبام تا بناگوش بازه. دخترا همين جور الكي خيابانو متر مي كردن تا يكي بياد و قيمت را باهاشون تموم كنه (ما ميگيم مهريه).
هر از چند گاهي هم بعضي هاشون مي افتادن دنبالم، منم فقط مي خواستم زمين دهن بازكنه و منو بخوره، آخه من و كجا و دختربازي كجا، أونم نه دختربازي بلكه چيز!!!!
بعضي موقع هم دوجنسه را مي بينيد كه مي افتن دنبالتون. از بعضي ها شنيدم كه اگه گيرشون بيفتيد دمار از روزگارتون در ميارن. خلاصه يادتون باشه دهاتي بازي در نياريد. هميشه كاراتون تميز انجام دهيد. (اين يه جمله كلي معنا دارد. خوب فكر كنيد).
خلاصه كل اين خيابون رفتم تا آخر و برگشتم. پيرمردهاي انگليسي و آلماني و ... را مي ديدي كه يه دختر 40 ساله سياه و قد كوتاه را برداشته و براي انجام امر شريف (احتمالاً خواندن دعا) مي رفتن. من تو ذهنم سؤال بود كه اينا كه به قول خودشون با تمدنن و تو كشورشون لختي اشكالي نداره چرا از ماها اينقدر بي سليقه ترن. تا اينكه يكي از رفقام كه بعداً اينو بهش گفتم گفت: بابا، اينا دنبال افراد حرفه اي هستند نه تازه كارها. (اينم از آن جملات داراي كلي معناست).
تو همين وقتا بود كه دوستي بنام مرتضي رو پيدا كردم. خيلي بچه باحاليه. هنوزم با هم ارتباط داريم و آنقدر با هم رفيق شديم كه بعد از تايلند با هم به تركيه رفتيم.
اين مرتضي يه مرد تقريباً 45 ساله است. وقتي ازش بعضي چيزا پرسيدم ديدم كه بابا يا الله بفرما. آقا روز اول ورود به تركيه 4 خانم دوشيزه را به سر منزل مقصود رسانده و خودش به عرش رفته و آمده است. واقعاً خيلي سخته.
اون هم شراب ميخورد هم ويسكي هم چايي. اما من فقط چايي. اهل دروغ گفتن نيستم، اصلاً خوشم نمياد شراب و ... بخورم، سعي ميكنم كمتر براي خودم گناه _fault_ بخرم. شما هم بدونيد براي دختر بازي راه درستي هم هست.
كسايي كه مي خوان طوري عطش دخترخواهي خودشونو فرو بنشونن كه هم خودشون راحت باشن هم بدونن خدا هم راضيه، چارش يه خط خواندن صيغه ست. نگيد چرا يه خط موجب رضايت خداست؟ چون علاوه بر احترام به مقام خدايي خدا، و تن دادن به برنامه او (= دين) و كسب رضايتش خودمون هم از ناراحتي وجدان و ... در امانيم.
خوب كجا بوديم؟
از اين به بعد داستان مرتضي وارد ميشود!!!!
روزهاي بعد با مرتضي به گشت و گذار رفتيم. رفتيم به يه جزيره كه الان اسمشو يادم نيست. خيلي قشنگ نبود اما دور جزيره را به يه موتور كه كرايه كرده بوديم گشتم. شما هم حتماً اين كار رو بكنيد.
بقيه داستان در خاطرات تايلند
مدت و مسیر تور :
هوایی خوزستان 4روزه زیگورات. شوش. شوشتر هتل 5* پارس
هوایی چابهار 4 روزه سواحل زیبا .تالاب . تیس. گل فشان هتل 4* لیپار
تورهاي نوروز 90 آژانس پرواز ابريشم
|
نرخ ویزه جهت ثبت نام تا اخر دیماه 89 تور 6شب آنتالیا خدمات:پرواز رفت و برگشت ،اقامت با صبحانه ،ناهار ، شام، ترانسفر فرودگاهی ، یک روز گشت شهری با ناهار تاریخ حرکت :همه روزه مبالغ تور : Cender 4* 699000 تومان رزرو تور در هتلهای بهتر نیز امکان پذیر میباشد. قيمت : 699000 |
|
نرخ ویزه جهت ثبت نام تا اخر دیماه 89 تور 6شب استانبول خدمات:پرواز رفت و برگشت ، اقامت در هتل با صبحانه، ترانسفر فرودگاهی ، یک روز گشت شهری با ناهار تاریخ حرکت :همه روزه مبالغ تور : Babil *3 749000 Birbey 3* 769000 Golden hill 4* 799000 رزرو تور در هتلهای بهتر نیز امکان پذیر میباشد . |
|
قيمت : 749000 |
قسمت سوم
بعد از اینکه دلارها را چنج کردم به هتل برگشته و به این فکر کردم که حالا کجا برم. البته لیدرها گفته بودند که برای دیدن معابد بعدازظهر خاوهند آمد و بدانجا رفتن خواهیم کرد.
یه دوری دور و ور هتل زدم تا ببینم کجام؟ بعدش با اولین نفر آشنا شدم. یه راننده که توک توک داشت. توک توک همان موتورهای سه چرخ ما بود که یه کمی بهش رسیده بودند و باهاش مسافر این ور و اونور مینداختند. شکلش قشنگ بود و از باب اینکه توریستی حتما سوارش میشدی. چون هم با حال بود هم قیمتش کمتر از تاکسی بود. تاکسیهای اونجا اکثراً تویوتا کرولا بود و جای راننده و مسافر جابجا بود. نمیدونید چقدر خندهدار بود وقتی میخوای سوار بشی و بری طرف راست ماشین و بعدش راننده فریاد زنندی که هوی!!! این وره. آخره خجالته. حالا بیا بهش توضیح بده که هوی خودتی، چون تو کشور ما و خیلی کشورای دیگه اینوریه.
یه چیزی که توی اونجا توجهم رو جلب کرد این بود که اصلاٌ هیچ اطلاع خاصی از وضع دنیا نداشتند. حتی بعضی هاشون اصلا نمی دانستند ایران هست. مثلا وقتی میگفتی از ایران اومدی فکر میکردند ایران یه جایی مثل اوگاندا یا ماداگاسکاره که هیچکی نمیشناسه. اونهایی که ایران رو میشناختند به ایران میگفتند «ایلان» یعنی «ر» رو نمیتونستند گفتن کنند.
به هر حال علاوه بر اینکه ماشینهاشون اونجوری بود خیابانهاشون هم اونطوری بود. یعنی بر عکس ما می رفتند و میومدند. اصلا از این لحاظ هیچ چیزیشون مثل آدم نبود. و این وقتی میخوای از این طرف خیابون بری اونطرف دردسر ایجاد کردندی.
بعد از ظهر به همراه گروه که قرار بود به معابد بریم رفتیم. اولین جایی که رفتیم «معبد بودای لمیده» بود.
معبد بودای لمیده یه جای خیلی بزرگه که یه مجسمه بودای خوابیده توی اونه و رنگش هم طلایی و خیلی هم بزرگ. اولین چیزی که قبل از خود مجسمه به چشم میاد زیادی افرادی است که اونجا هستند. خیلی هاشون اروپاییاند و وضعشون هم چیزهJJJJ
کنار اینطور معابد و کلاً کنار خیابونها دستفروشا را می بینین که انواع و اقسام چیزها (به قول آقای چیز) رو می فروشند. آب پرتقالش خیلی باحاله، یادتون نره یه بار امتحان کنین. آب نارگیل و کیف و آب معدنی و... چیزهاییه که همه جه میتونین پیدا کنین.
غذا در تایلند
اگه دنبال سوسک و قورباغه و شپش و کرم و ملخ و... هستید شبها میتونید در کنار خیابونها به وفور پیدا کنید و ببینید که مردم اونجا با چه حالی اونا رو می خورن، یه جوری که آدم دلش آب میفته. یه بار که سوار اتوبوس شدم یکی از این جووناشون رو دیدم که یه چیزی مثل لواشک میخورد. خیلی با آب و تاب، برا همین کنجکاو شدم ببینم چیه؟ فکر میکنید چی بود؟ قورباغه که ورقه ورقه شده بود.
یه بار کنار یکی از چارچرخا وایستادم و داشتم از خریدن سوسک و از این جور زهره مارها فیلم می گرفتم. وقتی یکی داشت می خرید منو دید که با حالتی چندش آور دارم ازش و از سوسکها به عنوان یادگاری! فیلم میگیرم یه نگاه موزیانه ای کرد و من از این نگاه این جمله رو برداشت کردم: «اینو ببین، بدبخت لذت اینا رو نمی فهمه، همون گوجه و خیار به شکم تو خوبه».
یکی از نکات خیلی خیلی مهم در سفر به تایلند همین غذاست. مقدمتا بگم که تایلندی ها مثل وعده غذایی ندارن و هر وقت گشنه بشن میرن یه چیزی می لمبانن، برای همین همیشه بساط خورد و خوراک همه جا پهنه. اما باید حتما برای غذاتوت فکری بکنید. خیلی ها عین خیالشون نیست و دوست دارن غذاهای جدیدو امتحان کنن، مثل بعضی از بچه هایی که با ما بودن و رفتن خرچنگ زدن تو رگ. اما من نمی تونستم هیچ غذایی از اونا رو بخورم.
صبح ها که برای صبحونه به رستوران هتل می رفتم با انواع و اقسام غذاها، میوه ها، شربتها، نوشیدنیها از قبیل چای، قهوه، نسکافه، شیر و... مواجه میشدم. شاید بتونم بگم 30 یا 40 نوع غذا، این تعداد توی پوکت دو برابر بود. اما خاک بر این شانس که هیچ کدوم رو نمیتونستم بخورم. فقط تخم مرغ، شربت پرتغال و بعضی میوه ها.
برای همین و طبق پیش بینی قبلی یه مقدار غذای کنسروی مثل مائده و ... از ایران برده بود. اما ای دل غافل که اینا به کجا میرسن. 10 روز با سه چهارتا غذا. برای تهیه بیسکوییت، نون، کنسرو و نوشابه و آّب و... به سوپرمارکتهایی با نام 7Eleven

میرفتم. این فروشگاهها تمام موادشون بین المللیه. یعنی همه میتونن استفاده کنن. غذاهای اسلامی هم داشتن. آرم مربوط به غذاهای حلال رو اونها هست.
توی بانکوک چندتا رستوران ایرانی هستش که خیلی ایرانیها رو تحویل میگیرن. غذای ایرانی هم اونجا در میون این هم غذای اونا خیلی می چسبه. اما بعد از میل کردن غذا به صورت خیلی با کلاس و سوسول مامانی وقتی میخوای حساب کنی ناقابل باید مثلا برای یه چلوکباب که اینجا نهایتا 3000 تومنه حدود 12 یا 13 هزارتومن پیاده شی. خوب البته این برای امثال من سخته، اما اونایی که خرپولن حتماً این فیض عظمی را از دست ندن. من دو بار مجبورا به این رستورانا رفتم. کارگراشون تایلندی هستن اما مدیرش ایرانیه.
مک دونالد و برگر کینگ و ... همه تو بانکوک و در چند نقطه شعبه دارن. من تا به حال و بعد از این همه سفر مک دونالد و برگر کینگ نخورده بودم که توفیق آن در این سفر مرا یار شد و آن را لمباندم. خیلی با حال بود. مخصوصاً برگر کینگ. یادتون باشه حتما یه بار اِمت بزنید.
و اما در مورد نوشیدنیها، میدونم خیلی از شما منتظر این قسمت هستید و این رو هم میدنم خیلیها هم منتظر اون قسمت چیز هستند. پس فعلا منتظر باشید چون در مورد اون هم حرف میزنم و یه مقدار راهنمایی تون میکنم.
توی اکثر هتلها وقتی وراد هتل که میشید در اندرون یخچال پیاله ای آب و نوشابه و انواع و اقسام شراب، ویسکی و... خودشان را به شما مینمایانند.
من که تا به حال نخوردمو نمیخوام بخورم. اما اونایی که میخوردن می گفتن بهترین نوعش اپسولیته. بعضیهاشون هم زیاده روی میکردن. مثلا وقتی داشتیم با اتوبوس از بانکوک به پاتایا میرفتیم توی اتوبوس یه ترونه بزن بکوب گذاشته بود و سه چهارتا از بر و بچ وسط اتوبوس مشغول به امر شریف قِردادن.
بعد از قِردادن هم فکر کنم سه چهار شیشه ای ویسکی خوردن. برا همین چشمشون قرمز شده بود و داشتن از حال میرفتن. در همین حین شروع کردن با هم به رقص و آواز و ... (اینا رو که مینویسم میترسم خانمم ببینه، برا همین هرچه سریعتر باید پاکشون کنم.!!!!!!!!!)
بالا رفتیم ماست بود پایین اومدین آب بود دست شما درد نکنه.
فعلاً

بعد از رسیدن به بانکوک دو گروه میشوید، کسانی که با تور آمدهاند و کسانی که بی تور، اونا که با تور نیومدند که هیچی، خودشون باید تاکسی بگیرند و یه جایی رو دست و پا کنند. توی تاکسی گرفتن عجله نکنید. میتونید با قیمت خوب و با کمی صبر، مسیر زیاد فرودگاه به داخل شهر رو حتی با اتوبوس و با هزینه کمتر طی کنید. توی این موقعها آدم عجله می کنه و نتیجهاش چیزی نیست جز اتلاف پول.
اما اونایی که با تور اومدند، دو شرکت هستند که اونها رو پشتیبانی می کنند، هماتور و پرنسستور. ما گیر هماتور افتاده بودیم. به هر حال جلو درب خروج(درب خروجی که بعد از سالن تحویل چمدانها هستش) اونها منتظر شما هستند.
در همین حال که منتظر چک شدن هستید خیلی از ایرانی هایی رو که توی فرودگاه امام دیده بودید رو می بینید که از زمین تا زیرزمین عوض شدهاند.
خیلیهاشون توی ایران هم همینطور بودهاند اما شرایط بهشون اجازه نمیداده که این طور بشن. اما خیلیهای دیگه رو هم جوّ گرفته بود. یعنی وقتی این خانمهای تهرونی که به قول خودشون با کلاس بودند رو می دیدند جو میگرفتهشون و اونا هم هرچی دیگه راه داشت آره. اما باور کنید خود خارجیها هم از این کار اینها تعجب میکردند. تو دبی هم دقیقا همینطور بود. انگار از باغ وحش فرار کرده بودند. همینها وقتی محرّم میشه میرن مسجد (البته اگه برن) یه کمی برای امام حسین گریه میکنن تا راحت بشن، یعنی این جور کاراشون هم برای خدا یا ائمه نیست بلکه برای سبک شدن خودشونه و فکر میکنند هر کاری که کرده بودن دیگه خدا بخشید و خوب از اول.
بعد از استقبال از شما اسمتون و هتلتون و... رو چک میکنند و بعد غالباً یه سیم کارت رایگان همونجا به شما میدن که خیلی توش شارژ داره به اندازهای که یه زنگ بزنید و بگید من رسیدم، همین. برای شارژ اونها میتونید به مغازههایی مثل همین موبایلفروشیهای خودمون مراجعه کنید که به راحتی قابل دسترسی هستند. برای زنگ زدن به ایران اول کد ایران یعینی 0098 یا کد 00998 رو گرفته وبعد شماره مورد نظر رو میگیرید. اگه موبایل بود صفر اولش رو نمیگیرید و اگه تلفن ثابت بود صفر اول کد شهر رو نمیگیرید. مثلا
تلفن به موبایل: 00989122222222
تلفن به تلفن ثابت: 0098216666666
خوب دور نشیم. بعد از کنکاش اسمها و هتلها هرکسی رو طبق هتلش جابجا میکنند و سوار اتوبوس یا مینی بوس می کنند. وقتی اتوبوس راه افتاد و داخل شهر شد با بانکوک آشنا میشید. بانکوک کجا و تهران کجا.
بانکوک از نظر وسعت حدوداً 3 برابر تهرانه و حدود 14 میلیون نفر هم جمعیت داره. اما در یک مقایسه غیرتخصصی و تنها با مشاهدات تجربی به این نتیجه رسیدم که بانکوک حدود 20 برابر تهران انواع پل، منوریل، مترو و... در زمینه حمل و نقل داره. وقتی به هتل رسیدم از فرط خستگی که اون اصفهانیها برام ایجاد کرده بودند تا ظهر افتادم. ما ساعت 9:45 از تهران حرکت کرده بودیم، حدود 6 ساعت هم تو راه بودیم، تایلند هم 3:30 از ما عقبتره، یعنی ساعت 9:45 شب ما، ساعت6:15 بعداز ظهر در اونجاست. ساعت 5 صبح رسیده بودیم به فرودگاه، با جمع و جور کردن وسایل و انجام معارفات اولیه با مسئول تور در فرودگاه و حرکت به سوی هتل تقریبا ساعت شده بود 9 صبح. از ساعت 9 تا 1 خوابیدم. بعد از بیدار شدن یه سر فتم لابی هتل و شرایط و امکانات رو یه دید زدم. بعد با راهنمایی یکی از افراد هتل به اون ور خیابون رفته و دلارهایی که آورده بودم رو به بَت(واحد پول تایلند) چنج کردم. اسم این مغازهها Exchange Money بود، هر نوع پولی که داشته باشید دلار آمریکا یا استرالیا، یورو، درهم امارات کرون و پوند و... به هر حال از این نظر نگران نباشید که چه نوع پولی با خودتون ببرید. تقریبا همه جا هم مستر کارت و ویزا کارت و واز این نوع قبیل کارتها رو هم قبول میکردند.
نام هتل ما، هتل مندرین بود. هتلی 3 ستاره و تقریبا خوب و تمیز، صبحانهاش هم خوب بود. اما با شرایطی که من سنجیدن هتل فرست (First) از همه هتلهای 3 ستاره از لحاظ مکانی بهتر بود، اما از لحاظ درون هتل اون رو ندیدم اما اگه دوباره به بانکوک برم مطمئنا این هتل رو انتخاب می کنم. دلیلش اینه که نزدیک به تمامی مراکز خرید هستش، هم بازار پنتونم، هم بازار بزرگ فروش قطعات الکترونیکی و...

سفرنامه تایلند
قرار بود ساعت 8 شب پرواز کنیم.
هنوز با اون همه تحقیقات باز هم دقیقا نمی دونستم کجا دارم میرم. اسم تایلند مثل اینکه زیادی خوش یمن نبود؛ چون همین که می گفتی دارم میرم تایلند عکس العملهایی رو میدیدی که انگار داری میری دیسکوی کاملا سکس. برای همین خیلی از کسانی که با ما بودند هرکدام به یه بهونه سر زن یا خانوادهشون رو گول مالیده بودند. یکی می گفت: من الان اهواز هستم(یعنی گفتم دارم میرم اهواز)، یکی می گفت: من الان تاجیکستان هستم. یه زن و شوهرکه بر خلاف دیگر ایرانیهایی که مثل از زندان دررفتهها همه چیزشان رو پایین کشیده بودند حجابشان خوب بود می گفتند: فامیل فکر می کنند ما الان مکه هستیم. ( پس موقع اومدن گل و شیرینی و سلام و صلوات در انتظارشان خواهد بود. زیارت قبول!!!!)
به هر حال کتابی رو با عنوان «راهنمای سفر به تایلند» خریداری کردم اون هم با چه قیمتی. انگار از کتابخونه نیویورک خریدی، که البته مطالبش بد نبود، بد نبود چون در مورد مکانهای دیدنی و تورهای داخلی اصلا یا خیلی کم توضیح داده بود. برای آشنا شدن با تایلند میتونه خوب باشه که من تو همین سفرنامه سعی میکنم از اون کتاب و تجربیات خودم و بروشورهایی که از اونجا آوردم اطلاعاتی رو که براتون مفید باشه بگم تا جای دیگه علاف نشید. برای خرید اون کتاب هم میتونید همین عنوانی رو که گفتم در گوگل جستجو کنید.
اما دو توصیه قبل از هر چیزی
اولا اینکه هر کسی بلیط هواپیمایی ماهان رو برای بانکوک بخره، خود شرکت ماهان براش رایگان ویزا میگیره. پس فریب برخی آژانسهای محترم کلاهبردار رو نخورید و پول اضافه ندید.
دوما به نظر من اگه بدون تور برید بهتره، هم از لحاظ هزینه و هم از لحاظ دیگر مسائل. البته حتما دو نفر باشید. توی بانکوک که می رسید انواع و اقسام آدمها توی فرودگاه هستند که هتل و ... به شما پیشنهاد می کنند. به هر حال اگه من دوباره رفتم حتما بدون تور می رم چون پول مفتی می گیرند.
یه نکته دیگه بهتون عرض کنم که من سعی کردم یه آدم تقریبا مذهبی باشم، برای همین اگه نوشتنم باب مذاقتان نبود میتونید برید جای دیگه. برای همین با دید خودم مشاهداتم را بیان می کنم. البته سعی می کنم کمی با طنز و دیدگاههای دیگران هم مخلوط بشه.
توی فرودگاه سه نفر رویت شدند. خداداد عزیزی و مهدی هاشمی نسب که داشتند می رفتند دبی، و جواد رضویان که داشت بر می گشت اما از کجا؟ اگه گفتید!!! منم نمیدونم.
توصیه می کنم توی فرودگاه و قبل از سوار شدن به هواپیما حتما دستشوییهایی فرودگاه رو زیارت کنید که خیلی با صفاست. حالتون جا میاد.
پرواز ساعت 8 بود اما ساعت 45/9 پرواز کرد. هواپیمای بویینگ 747 بود، اما قبلاً گفته بودند که ایرباس است. حدود یک ساعتی یکی از بالهای هواپیما خراب بود که میکانیک آورده بودند تا درستش کنه. یه 45 دقیقه هم یکی از مسافران محترم مشکلی داشت که موجب تلف شدن و خستگی دیگران شد. حدود 6 ساعت هم پرواز طول کشید.
اما در هواپیما:
1- جای نشستن خیلی تنگ بود مثل اینکه توی یه وانت سه نفر نشسته باشند.
2- یه زن و شوهر اصفهانی پیش من نشسته بودند که چشمتون روز بد نبینه، 6 ساعت پرواز به علاوه تاخیر و ... حدود 9 ساعت یه ریز حرف می زدند. گوشمو کر کردند. 40 دقیقه با هم دعوا می کردند و 20 دقیقه با هم دوست بودن. و این برنامه ادامه داشت تا بانکوک. علاوه بر اون، هی برای همدیگه کلاس میذاشتند. مرده می گفت: آره، اون دفعه تو ایتالیا چه هواپیمایی سوار شدیم و...، زنه می گفت: بابا، هواپیمای امارات خیلی بهتر بود و.... به هر حال مثل اینکه عقده داشتند و داشتند عقده شون رو خالی می کردند.
3- برنامه پذیرایی عالی بود. هرچند هواپیمایی تایلند سریعتر می رسیدند، اما این هم خوب بود. چسبید.
4- برای رسیدن به مقصد آرزوها (تایلند= البته برای مجردها) از کشورهای پاکستان، هندوستان، میانمار و دریای هند عبور کردیم که هر لحظه می ترسیدیم که الانه که بیفتیم تو آب، کوسه ها هم دستمالشون رو بستند و قاشق و چنگالشون رو بهم می مالند و میگن: بیفت، بیفت.
5- قبل از رسیدن به تایلند برگهای را به شما می دهند که باید پر کنید. این برگه در دو نسخه است. نسخه اول را به هنگام ورود از شما می گیرند و نسخه دیگر را به گذرنامه چسبانده میکنند و به هنگام خروج آن را از گذرنامه کندن میکنند. نمونه اون رو اگه تونستم گیر بیارم براتون میذارم.
6- سعی کنید برای داخل هواپیما خودتون رو آماده کنید. یعنی یه جوری خودتون رو سرگرم کنید. برای افرادی مثل من که تنهابودند مهمّه. اگه چند نفر باشید دیگه خیلی راحتید، اما اگه تنها باشید باید مثل همون اصفهونیها رو تحمل کنید. البته همه اصفهونیها این طور نیستند اما اینا گیر ما افتادند. (همه رو برق میگیره ما رو چراغ نفتی)